بمیرم برات عروسکم
سلام به روی ماه هستی من 

دیروز روز خیلی بدی برای شما و من بود . شب قبلش تا صبح تو تب سوختی و دم دمای صبح خوابیدی . دیروز صبح شما رو سپردم دست مامان جون و خودم رفتم بیرون و به مامان جون گفتم اگه تب سبحان پایین نیومد قطره استامینوفن بهش بدین .
با خیال راحت از خونه در اومدم اما بعد یه ساعت مامان جون بهم زنگ زد و گفت سبحانو می بریم بیمارستان تا دکتر ویزیتش کنه . منم گفتم منم میام . تا بیمارستان فکر میکردم واسه تب زیادت مامان جون آوردت بیمارستان اما وقتی رسیدم و مامان جون گفت به جای قطره استامینوفن بهت الکل داده نفهمیدم چی شد و مث دیوونه ها دویدم تو اتاق .
جیگرم آتیش گرفت وقتی دیدم دارن معده ات رو شستشو میدن و تو به پهنای صورت اشک می ریختی و منو صدا میزدی . بغلت کردم و همزمان با تو شروع کردم به گریه کردن اینقدر گریه کردم که همه جمع شدن دور و برمون .
تا ظهر تحت نظر دکتر بودی و چند بار خوابیدی و بیدار شدی و گریه کردی تا اینکه دکترت اومد و مرخصت کرد .
بعد بیمارستان بردمت پارک و کمی بازی کردی و اونجا بود که بلاخره خندیدی و شادی رو به قلبم هدیه دادی .
وای عزیز مامی نمیدونی امروز چی کشیدم حاضر بودم خودمو تکه تکه کنن اما دستای کوچولوی تو رو با سوزن آنژیوکت سوراخ نکنن .
خدا رو شکر که همه چی بخیر گذشت و شما سالمی وگرنه من می مردم .
نفس من جونم به جونت بسته است .
دوستت دارم فرااااااااااااااااااااااووون


بمیرم برات عروسکم
